تبليغاتX
:: عشق تا بی نهایت ::

عشق تا بی نهایت



+نوشته شده دریکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:32 توسط سارا |

+نوشته شده دریکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:28 توسط سارا |

نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ یک ماه ادامه داشته ‌است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶ پ م)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.

 

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.

جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است

 

سال نو همگي مبارك و آرزوي سال خوش و خوبي براي همه را دارم

+نوشته شده درشنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:43 توسط سارا |

+نوشته شده دریکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 1:57 توسط سارا |

 

+نوشته شده دردوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:26 توسط سارا |

وقتی معلم پرسیــــــــــــدعشق چند بخشه؟

زود دستم و بالا کردم وگفتـــــــــــــم: یک بخش..............

اما از وقتی تو را شناختم فهمیدم عشق سه بخش است..

آتش دیــــــــــدن تو

شـــــــــــــــوق با تو بودن

وانـــــــــــــــــــدوه بی تو بودن

+نوشته شده دردوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:25 توسط سارا |

دوستت دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
+نوشته شده دردوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:23 توسط سارا |

عاشق هرکس شدم شد نصیبم دیگری

 

دل به هرکس دادم زد به قلبم خنجری

 

من سخاوت دیده ام دل به هرکس می دهم

 

شر م دارم پس بگیرم انچه بخشیده ام

+نوشته شده دردوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:23 توسط سارا |

شبی پرسیدمش با بی قراری

 
به غیر از من کسی را دوست داری

 

دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت

 

میان گریه هایش گفت آری


 
به دل گفتم که یارم مهربان است

 
که اینگونه سراغ دلربان است

 
دلم آوازه دادش ناگهانی

 
رخش با من دلش با دیگران است

 
درخت غم در وجودم کرده ریشه

 
به درگاه خدا نالم همیشه

 
جوانان قدر یکدیگر بدانید

 
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه

+نوشته شده دردوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:20 توسط سارا |

باز هم سلام ...

بعد از مدتها گفتم بيام يه سري به اين وبلاگم بزنم

گاهی با خود می گويم از دست من خسته شده ای ؟!

اما مگر فرقی هم می کند ؟

تکه سنگی که کنار تو خرد شدو عشق درونش نفوذ کرد به اين راحتی رهايت نمی کند .

امروز دلم برای خيلی چيزها تنگ شد ...

روزهايی که رفته اند و باز نمی گردند ...حتی گاهی تصورش هم گم می شود.

پنجره را باز می کنم . باد خنک بهاری که می وزد باز هم به تو می انديشم ...

اصلا چرا فقط باد بهاری؟! هر کجا که باشم ...هر چيزی که می بينم نشان از تو دارد و بس ...

می دانم تصور ديگران از من اشتباه است و تو خود بهتر می دانی که من ...

+نوشته شده درسه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 9:36 توسط سارا |

+نوشته شده درسه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 9:33 توسط سارا |

+نوشته شده درسه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 9:31 توسط سارا |

 



ای اونکه همش خط نگات اشغاله

لبخند بزن که خنده هات باحاله

لب تر بکنی برات می میرم من

البته زمانی که شدم صد ساله*


ورژنی دیگر


قطاب و گز و نقل و نبات و قندی

وقتی که به روی ماه من می خندی

لب تر بکنی برات می میرم من

البته پس از دویست سال و اندی*

+نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:53 توسط سارا |

+نوشته شده دردوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 0:47 توسط سارا |

+نوشته شده درسه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:1 توسط سارا |

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من, با دلِ من در به در شده

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

 

+نوشته شده درپنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:34 توسط سارا |

+نوشته شده درپنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:9 توسط سارا |

+نوشته شده درجمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:26 توسط سارا |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از  پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد...دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود

 سلام عزیزم..الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه .

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

+نوشته شده درجمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:25 توسط سارا |

از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند

     سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!

من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام

 چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

   مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

Image and video hosting by TinyPic
+نوشته شده درجمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط سارا |

+نوشته شده درجمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:0 توسط سارا |


رمضان, مقدمت گرامی باد...





مهربانا، در این ماه آن‏گونه که سزاوار توست با من کن، نه آن‏چنان که من شایسته‏ام...

+نوشته شده درجمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:39 توسط سارا |


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال

 آویزان کردن رخت‌های

 شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید

پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک

 شدن آویزان می‌کرد،

زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و

 به همسرش گفت:

"یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


 


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول

نگاه ‌کردن هستیم

بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا

آمادگی آن را داریم که

به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟
 

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...

+نوشته شده درجمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:37 توسط سارا |

بي مشتري ام ، مرا خريداري كن

  در سينه ي سرد خود نگهداري كن

  اين زنــدگـي آبــرو بـرايم نگذاشت

  اي مـرگ بيا تو آبـــروداري كـن

+نوشته شده درجمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:36 توسط سارا |

آسمون به ماه ميگه:عشق يعني چه؟
 
ماه ميگه:يعني بودن در آغوش تو
 
ماه ميگه:تو بگو عشق يعني چه؟
 
آسمون ميگه:انتظار ديدين تو
+نوشته شده درجمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:33 توسط سارا |

فقط به میرحسین موسوی رای میدهم

+نوشته شده درجمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:24 توسط سارا |

ما چون دو دريچه ، رو به روي هم 

آگاه ز هر بگو مگوي هم 

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه 

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست 

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست 

نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد 

نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد

+نوشته شده دریکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:19 توسط سارا |

سلام دوستان امیدوارم که همتون خوب باشین ببخشید که دیر آپ میکنم آخه این

 درسا که نمیزارن خوب بگذریم می خواستم پیشاپیش سال نو روبه همتون تبریک

بگم امیدوارم سال خوبی براتون باشه خوب زیاد وقتتون رونمیگیرم فعالا

 بای.راستی نظرهم یادتون نره

 

 

 

+نوشته شده درجمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:53 توسط سارا |

حتی با لبخند تو هم می میرم

ای کاش بر می گشتی

نمی خوام بی تو

در تنهایی دلی

که هر شب داد می زنه

من غم نمی خوام

زیر اوار قصه هام بمیرم

چیه باور نمی کنی ؟نه؟

منم قصه دارم ؟

تو قصه من ، توهستی

خدا هست

عشق هست

پس چرا من نیستم!!!؟

من رفتم ، از قصه خودم رفتم

یه گوشه کنار کتاب منتظر مرگم

چیه ؟ چرا باز اینطور نگاهم می کنی؟

مگه خودت نگفتی ارزوت مرگ منه

به خاطر تو رفتم

تو رو به خدا به من بی وفا نگو

فقط بگو

یه نفر بود که با عشقش زندگی داد

به قصه هام

و مرگ بخشید به غصه هام

یه روز

که هنوز افتاب به زمین لبخند نزده بود

برای خریدن خنده بیرون رفت

هوز نیومده

شاید خنده مرده!!

اره اینطور بهتره

بزار کسی نفهمه که من رفتم

تا بمیرم

بزار همه بگن اون زنده است

خنده است که مرده

می میرم ولی

بی خیال ولی حرف زیاده فقط

بدون که من .......دارم

 

+نوشته شده درجمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:48 توسط سارا |

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

من مي شناختم اورا


نام تورا هميشه به لب داشت

 
حتـي


در حال احتضار


آن دلشكسته عاشقِ بي نام و بي نشان


آن دوست بي قرار

 

 ***


روزي اگرسراغ من آمد به او بگو:


 
هر روزپاي پنجره غمگين نشسته بود


و گفتگو نمي كرد


جز با درخت سرو


در باغ كوچك همسايه،


شبها به كارگاه خيال خويش

 
تصويري از بلنداي اندام مي كشيد

 
و در تصورش


تصوير تو بلند ترين سرو باغ را

 
تحقير كرده بود

 

***


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


 
او پاك زيست


پاك تر از چشمه هاي نور

 
همچون زلال اشك


يا چون زلال قطره باران به نو بهار

 
آن كوه استقامت


آن كوه استوار


وقتي به ياد روي تو مي بود


مي گريست

 

***


روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو:


او آرزوي ديدن رويت را


حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت


اما براي ديدن تو چشم خويش را


آن در سرشك غوطه ور


آن چشم پاك را


پنداشت


آلوده است لايق ديدار يار نيست

 

***


روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو:


 
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست


آن نام خوب بر لب لرزان او نشست


شايد


            روزي اگر.....  

            
چه؟ 

                 
او؟ 

                 
نه،  

                           
آه... 

                     
نمي آيد !!! 

+نوشته شده درجمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:44 توسط سارا |